تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( اصغر عظیمی مهر )
پیچک ( اصغر عظیمی مهر )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

سايه اي فكر مرا از دور اذيت مي كند
از درون هر شب مرا بدجور اذيت مي كند

اين اتاق خواب من يا خانه ي خفاش هاست ؟!
صبح ها چشمان من را نور اذيت مي كند

از همان وقتي كه ديگر توبه كردم از شراب
بيني ام را بوي هر انگور اذيت مي كند !

از همه آلات موسيقي فقط با « ني » خوشم
گوش من را تنبك و تنبور اذيت مي كند !

گاه اگر يك سر به قرآن مي كشم روح مرا -
وعده ي باغ بهشت و حور اذيت مي كند !

گرچه دنيايي پس از مرگم ندارم؛ ترس آن
روح من را سالها در گور اذيت مي كند !
*
از مميزها گذشته شعر من ؛ اما مرا –
اينكه خود را مي كنم سانسور اذيت مي كند

 

اصغرعظیمی مهر



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -5, | بازديد : 49

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

ارتباطي ساده و بي دردسر مي خواستي
رازداري مطمئن از هر نظر ميخواستي

عاشقي با چشم و گوش بسته منظور تو بود ؟!! -
يا غلامي گيج و لال و كور و كر ميخواستي؟!!

بوسه نه! همخوابه نه! حتي قراري ساده نه!
دفتري از خاطرات بي خطر ميخواستي!

سن من از اين ادا اطوارها ديگر گذشت...
مردِ كامل بودم اما تو پسر ميخواستي!

گفته بودم كار من عمري شبيخون بوده است!
از من اما جنگجويي بي جگر ميخواستي!

عذر ميخواهم! بلانسبت! ولي با اين حساب – 
احتمالاً جاي خاطرخواه ‘ خر مي خواستي!

 

اصغرعظیمی مهر



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 27

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست !
دور از تو حتی گریه کردن کاری آسان نیست !

دارم به دوری از تو عادت می کنم کم کم
هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست !

وقتی عزیـــزی نیست تا باشـــــد خریدارت
فرقـــی میان قصـــر مصر و چـاه کنعـان نیست !

خوارزم بعد از حمله ی چنگیــز خــان حتی -
انـدازه ی من بعـــد دیــدار تو ویــران نیست !

همــواره مفهــوم عنایت نیست لبخنــدت
گاهــی به غیر از سیــل دستـــاورد باران نیست !

در بســـتر ســیلاب وقتــی خانه می سـازی
روزی اگـر ویران شــود تقصــیر طوفان نیست !

وقتی که نان کدخدا در دست میراب است
جــایی بــرای رحــم او بر زیردســتان نیست

راه خــودت را کــج نکن با دیدنم از دور
آهوی وحشی از پلنگ این سان گریزان نیست !

می گردی و چشمم به دنبال تو می گردد
خورشید از چشم زمین یک لحظه پنهان نیست !

چشمم به گیلاس لبت وقتی که می افتد
دیگر زبان را جرات (( لعنت به شیطان )) نیست !

تو لطف شیطانی به آدم سیب گندم گون !
شیــطان همیــشه در پی اغـوای انــسان نیست !

گیســو بیفشـان بید نامجــنون من در بـاد !
بی گرده افشــانی گـلـی پابنـد گلدان نیست

شاید جنون زیـباترین عقـل جهــان باشد
هر کس که دیوانه ست الزاما پریشان نیست !

هـر چند خامـوشم ولی هرگز نپنداری
آتشفشان خفــته دیگر فکـر طغیان نیست !

من عاشـقم حتـی اگر شاعـر نمی بودم !
اما بدون عشـق شـاعـر بودن آســـان نیست ...

 

اصغرعظیمی مهر



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 45

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

اینکه گفتی: ‹‹ بی تو آنجا مانده ام تنها ›› ؛ که چه ؟!
‹‹ بارها دیدم تو را در عالم رؤیا ›› که چه ؟

اینکه گفتی : ‹‹ در تمام شهرها چشمم ندید -
مرد خوبی مثل تو در بین آدمها ›› که چه ؟!

بودنت وقتی نیازم بود پیدایت نبود!
بعد از این مدت نبودن ؛ آمدی اینجا که چه ؟!

راز ما لو رفت و شهری گشت از آن باخبر !
آنچه بوده بینمان را می کنی حاشا که چه ؟

پاکی مریم مگر از چهره اش پیدا نبود ؟!
بعد ناپیدایی ات حالا شدی پیدا که چه ؟

من که گفتم: «برنخواهم گشت دیگر هیچوقت»
آمدی دنبال من تا این سر دنیا که چه ؟

من که دیوار قطوری دور قلبم ساختم !
پشت چشم از عشوه نازک می کنی حالا که چه ؟!

 

اصغرعظیمی مهر



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 28

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

هر سیبی را که دو نیم می کنم
انگار تو داری لبخند می زنی
هر پنجره ای
که به روی باران بسته می شود
انگار من دارم گریه می کنم

رنج آور است
تصور ِ نبودن ِ تو
مورمورم می کند
لرزشی سرد می نشاند
بر پهنه ی کتفم
چیزی شبیه تصور ِ گاز زدن سنگ 
یا به دندان کشیدن میخ

تا به حال هیچ شاعری شعری نسروده است
غمگین تر از زوزه ی گرگ های نیمه شب
که یکدیگر را
به همآغوشی فرا می خوانند

دارم از استخوانهایم بیرون می زنم
چون عصاره ی معصومیت
داری در رگانم فرو می روی
چون افشره ی گناه
شکوه اسب
در یالهای اوست
غرور ملت ها
در اهتزاز پرچم ها
و جبروت تو
به گیسوانت

بر بازوان من زخمی است
از چشمهایت که مرا نمی بینند
دست از رستگاری شسته ام
هیچ سعادتی
به بلندای
گیسو
ا 
ا
ا 
ا
ا 
ا
ان تو نیست
که شتابان
خود را به آرنجت می رساند
در هروله ی عبور آخرتم را به لبخندت می فروشم
به موذن ها بگو
بیهوده حنجره خود را پاره نکنند
من جایی در آسمان نمی خواهم
از ابرها یاد گرفته ام
گریه کنم
بی آنکه چشمهایم خیس شوند
اشکهای من
جایی در دوردست
به باران می نشینند
الهه ی دیوانگی !
ملکه ی فاجعه !
لبخند می زنی
به فروتنی سپیده دم
و خشمت 
به باشکوهی گدازه های آتشفشانی ست
که از اقیانوس
سر برآورده باشد
چقدر چشم های تو
شبیه جوانمرگی من است
نفست که از پیراهنم می گذرد
در جیب هایم
شنباد شعر می وزد
همچون مناجاتی منجمد
جاری بر لبهای کتیبه های باستانی

گیسوانت را بُر بزن 
می خواهم در این قمار شبانه
تمام شعرهایم را ببازم
تو دور می شوی
اما همه چیز سر جای خودش است
درختهای کنار پیاده رو
سنگفرشهای خیس
سکوت پلاسیده ی برگها
و شهر
که لای گیسوان تو
از نفس افتاده است
در زیر پای مردی
که چند وقت است
کفشهایش از او اطاعت نمی کنند

من مالک هیچ زنی نیستم
اما شنیده ام که خداوند
قسمتی از کتابش را
به نام زنها سند زده
و مردان سهمی از قرآن ندارند 
مگر اینکه پیامبر باشند !

" ما " دوستت داریم
بانوی هرج ومرج !
مردها
دسته جمعی اشتباه می کنند ! 

من نگران آشوب نیستم 
خداوند
گاهی رسولان سرنوشت را
به خدمت می گمارد
بی آنکه به آنها کتابت آموخته باشد
و آدمها 
شهرهایی ساخته اند
که هیچ کس در آن شبیه تو نیست !
رویای تسلیم ناپذیر !
مدفونم میکنی با نگاه
در زیر بهمنی سوزان از چشمهایت

زن ها برای سلامتی خوب نیستند
من اما با بیماری عمیقم کنار آمده ام
و عمرم را
در نقاهتی عقیم سر می کنم
دکترها می گویند :
" آدمهای دلشکسته
مستعد سرطانند " 
با این حساب
من سالهاست
دارم به دور از چشمان خدا
به حیاتم ادامه می دهم !
و روزی هم اگر بمیرم
زخمهایم را به همراه خواهم برد
در دوزخ
زنی حکمرانی می کند
که سربازان او
امپراطوران فروپاشیده
و مردهایی زخمی ست
که از چشم تو افتاده باشند 

حالا من به جهنم !
تو خودت چطور
این همه زیبایی را تحمل می کنی ؟!

هر پلی که تو از آن گذشته باشی
این شهر چقدر رنگین کمان دارد ؟ ! ؟ !
دارم کم کم باور می کنم
که اگر پل ها نبودند
دنیا فرو می ریخت ...

 

 

 اصغر عظیمی مهر

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 90

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

می شناسد تازیانه جای جای گرده را
کوچه های لاابالی سنگ تیپاخورده را

خواب من تصویری از زخم است ؛ باور می کنم -
آنکه در زیر شکنجه سخت خوابش برده را

چند روزی مانده تا پاییز آتش می زنند -
باغبانهای مجرب بوته ی پژمرده را

خوب می دانم دلیل این همه پرهیز چیست
کس نمی خواند به محفل آدم افسرده را

حال و روز آن مسافر را که سوغات از سفر
با خودش پیغام مرگ همرهان آورده را -

هیچ کس جز من نمی داند که عمری هیچ کس
قصد دلجویی نکرد این خاطر آزرده را
*
دشت بعد از من عزادار است و در هر گوشه ای
آهوان اندوهگینند این پلنگ مرده را

 

اصغر عظیمی مهر



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 28

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

پیشوندهای " ناگهان "
قهرمانان قصه ها رانجات می دهند
" همیشه " اما گامی به سمت تردید است

قرار بود دایره المعارف ها را به آتش بکشیم
و برای پرندگان
گذرنامه نامحدود صادرکنیم
بگذار رهگذران سالهای دور
از میان انگشتانت بگذرند
درتالار آیینه چشمانت
مرا به حضور بپذیر
بدون تو
پیغمبری رنگ پریده ام
که هیچ کس
به شعرهایش ایمان نمی آورد
کتاب آسمانی اش را
تنها بر برگ های تنباکو
می نویسد
و شعرهایش را
تنها برای مردگان می خواند
مرا در حجم های هندسی
قاب نکن
ساعت شش عصر
زمان خوبی برای خودکشی است
نیمی از خودکشی ها
درغروب اتفاق می افتد
"توبه"
همواره مترادف با پشیمانی نیست
شعرهای من
مالیات نگاه کردن به چشم های توست
تو که راه می روی
جهان می ایستد
و آسفالت ها
مخمل سیاه می شوند
زیبایی ات دردناک است
به خدا گفته ام
در قیامت منتظرم باشد
قبل از رفتن
باید به ملاقات شیطان بروم
قرار است نشانی نقشه بهشت را به من بدهد
که آن را در گوشه ی رختخواب تو
چال کرده است
قهرت زهری است
که برای کشتن تمام پلنگهای زمین
کفایت می کند !
دستمال بکارت کدام فرشته را
به غنیمت گرفته ای؟!
که پیامبران اعتراف
از زمین سر برنمی گیرند
اینقدر قانون لازم نیست!
بکارت خلیج
با غرش نفت کش ها
آشفته نمی شود
من دریاسالاری هستم
که از ابتدای سفر
حرارت درونش را
نادیده می گیرد
و از بچگی یادم داده اند
دستم را دراز نکنم
به سمت آتش
و لباس خواب های صورتی !

شاید باورش سخت باشد اما
من روزی وجود داشته ام
حتی بدن تو !

بخار دهانت را به صورتم بپاش
شاید مسیح
زنده کردن مردگان را
از مادرش آموخته باشد

 

  اصغر عظیمی مهر



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


1
**
در لبخندت شکوه نازت جاری ست
در رقص تو آشوب نیازت جاری ست

ای زائر عریان خدا در هر صبح
در معبد حمام نمازت جاری ست

*****
2
بگذار زمان را به تو تشبیه کنم
ترس و هیجان را به تو تشبیه کنم

قندیل نمک ! برج یخی ! سرو بلور
بگذار جهان را به تو تشبیه کنم

*****
3
خورشید به دل چه داشت جز کینه ی برف
جز آب شدن چه بود پیشینه ی برف

برگرد که ردپای تنهایی توست
داغی که نشسته است بر سینه ی برف

******
4
آرامم اگر چه درد در من جاری ست
تنهایی تلخ مرد در من جاری ست

از رخوت آشوبگر چشمانت
چندی ست که جنگ سرد در من جاری ست

*****
5
از ادراکی بی اعتبار آمده ام
با فرق تو با خودم کنار آمده ام

تو هندسه ای بدون اضلاعی و من
از جبر بدون اختیار آمده ام

*****
6
در هروله و درنگ باید باشم
دلواپس صلح و جنگ باید باشم

دریا به من آموخت که عمری در خویش
همبستر خاک و سنگ باید باشم

*****
7
ساده ست اگر چه پاک بوسیدن تو
یا زیر درخت تاک بوسیدن تو

دنیای پس از مرگ شگفت است مرا
یک عمر به زیر خاک بوسیدن تو

 

اصغر عظیمی مهر

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 35

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

رفته رفته محو می شد سایه ات در موج مه
**

گاه می بردی مرا سمت جهانی دوردست
بال در بال خدا تا آسمانی دوردست

باز می کردی گره از روسری موجها
تا برافرازی به دریا بادبانی دوردست

با نگاه اولت کردم یقین ؛ گفتم که این –
چشمها را می شناسم از زمانی دوردست

خیره گاهی می شدی در چشم من گویی مرا
تیر نزدیکی رها شد از کمانی دوردست

با صدایت سر که برمی گیرم از بالین خواب
می وزد در گوش من گویی اذانی دوردست

رفته رفته محو می شد سایه ات در موج مه
مثل لبخند خفیفی بر لبانی دوردست

نیمه شب در کوچه های لال می پیچد به خویش
ناله ی باران شب در ناودانی دوردست

نیستی ! در خانه تنهایم ! کجا افتاده است -
جوجه ی بی مادری در آشیانی دوردست

رفتی و بر خویش لرزیدم که لرزانده ست گاه
قریه ای نزدیک را آتشفشانی دوردست

 

 

 اصغر عظیمی مهر



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

آتشی در روبرویم ؛ موج خون پشت سرم
ارتش‍ــم پاشـید نـاگاه از درون پشت سرم

پیش تر از من جلودارم به خاک افتاده بود
شد سپهسالارم از زین واژگون پشت سرم

حال سرداری زمینگیرم که تنها مانده است
بود اما پیش از این چندین قشون پشت سرم

از روال افـتاده در ســیر زوال افـتاده ام
قصرمن ویران شد از سقف وستون پشت سرم

امپراطـوری من از هـم فـرو پاشـیده است
نیست چیزی جز شکوهی سرنگون پشت سرم

از سموم ناله ی نفـرین قومـی سالـهـاست
می وزد شنبادی از قلب قرون پشت سرم

یعنی از راهی که رفتم برنگردم هیچ وقت ؛
اینکه می بندند بر درها کلون پشت سرم

فرق بسیاری ست بین رهگذر با راهرو
ملتی افــتاده از پا تاکـنون پشـت ســرم

یک شب لبریز از دیوانگی در پیش روست
روزگاری مملو از جنگ و جنون پشت سرم

عشق و سنگ و تیشه میراث من از اجدادم است
طاق بستان روبرویم ؛ بیستون پشت سرم

روبرویم " یک شب آتش در نیستانی فتاد "
می زند بر سیم آخر ذوالفنون پشت سرم

در سرم تنبور هر شب می زند " سید خلیل " *
می دمد در اســتخوانم ارغـنون پشــت سرم

برنخواهم گشت از این راه بی برگشت عشق
پس به جای آب باید ریخت خون پشت سرم


اصغر عظیمی مهر

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

جوهر خودنویس خدا
 
باران
برفی ناخوانا می شود 
بر گستره ی زمین
- زرافه ای که خاک را می نوشد - 
جهان
ازتختخواب تو آغاز می شود
من آداب نفرت را نمی دانم
همیشه تبصره ها
به تعویقم انداختند
شعرهایم وطن منند
و زبانم
سرزمین مادری ام

" عشق "
در سینه ام گروگانی ست
اشکهایم را می شمارد
به پندار گلوله های سربازانی 
که در پی نجاتش آمده اند
من اما
زندانبانی دل نازکم
که همیشه
سهم شامش را
به زندانی ها می دهد
زندانی ها
می آیند
و می روند
زندانبانها 
برای همیشه در زندان می مانند 

همیشه در ازدحام آیینه ها
تنها بوده ام
که سالهاست ایستاده ام
میان دو آیینه 
که تا چـــــــــــــــــــــــــــشم کـار می کند
خسته ام
از این همه منِ بی انتها 
_ بی تو _ 
کلام من
زخمی ست
که با پلکهای تو بسته میشود

گاهی فرار
بهترین راه نجات است
این را از آهوان شنیده ام

که اگر بشکنم آیینه های روبرویم را
هر تکه اش
جهانی کوچک خواهد شد
که بازمی نمایاندم
بی آنکه تو کنارم باشی

من از این چشمهای شیشه ای می ترسم
من از این قهقهه های شیشه ای می ترسم
آن زمان که آیینه ها بدمستی می کنند
تو که نفس می کشی 
جهان به تصرف مه در می آید 
آن زمان که هرم نفسهایت
اشکهای گردنم را
بر پهنه ی شانه های عریانم
س
ر
ا
ز
یر
می کند
و من
آن قدر از تو دورم
که هیچ دریایی نمی تواند 
مانع رسیدنم به تو
از آن طرف دنیا شود
اندوه باشکوه من !
خورشید 
کاسه ای شیر گوزن است
آنگاه که تو
در رختخواب آشفته ات
قیلوله می کنی
و من 
بر روی تمام دیوارهای جهان
نام تو را می نویسم 
که تمام رودهای خواب آلود زمین
به رختخواب تو می ریزند
این خیابان
چقدر شبیه دوردست تنهایی من است

آنگاه که باران
زرافه ای ست که زمین را می نوشد
در من
زنی جریان می گیرد
که با سایه ی خویش
هم بستر می شود
جهان
از سنگرها 
آغاز می شود 
در من اما 
جهانی ست
که نام تمام خیابانهای آن
به نام توست
و تمام رودهای آن
از رختخواب تو سرچشمه می گیرند

دنیا همیشه از رختخواب تو آغاز می شود
و در سنگرها
به بن بست می رسد

 

 

 اصغر عظیمی مهر



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 40

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

ده رباعی 
**
1
نه میز ، نه صندلی ، نه تختی دارم
نه باغ ، نه گلدان ، نه درختی دارم

هر روز من انگار شبی طولانی ست
در شب هم روزگار سختی دارم
* * * * *
2
شاید نور ماه صدایش باشد !!
دستان پرنده نیزپایش باشد !!

شاید برعکس آنچه می پنداریم
گیسوی درخت ریشه هایش باشد

* * * * *
3
نشنیده تو را ؛ کجا تو را می بینم ؟!
من می شنوم تو را ! تو را می بینم !

در شیهه ی اسب ها تو را می شنوم
در کوچ گوزن ها تو را می بینم !

* ‌*‌ * ‌*‌ *
4
" مه " خلسه ی بامداد را با خود برد
کالسکه ی ابر‌؛ باد را با خود برد

از رابطه ی بزرگ ما هیچ نماند
جز ترس ؛ که اعتماد را با خود برد

* * * * *
5
چشمانم هر نگاه را می نوشد
دیوی شده ام که چاه را می نوشد

آرام شود پلنگ زخمی وقتی
از سینه ی برکه ماه را می نوشد

* * * * * 
6
بگذار همیشه در تو پنهان باشم 
گریان و نجیب مثل باران باشم

در بستر تو که سنگ قبری ست سپید 
بگذار شبیه مرده عریان باشم 

* * * * *
7
در هاله ای از غبار بر می گردد
در هیئتی از بخار بر می گردد

رودی که به دریا نرساند خود را
یک روز به جویبار برمی گردد

* * * * *
8
در عشق تو فکر چاره کردن غلط است 
تا هست زبان ؛ اشاره کردن غلط است

من راه و رسوم عشق را می دانم 
در عاشقی استخاره کردن غلط است

* * * * * 
9
عمری ست که خفته رنج ایلی در من 
خشکیده جهان مثل فسیلی در من

چندی ست که شکل سنگ قبری شده ام 
انگار نشسته مستطیلی در من 

* * * * * 
10
چون سیب که اغلب از درون می گندد 
در رگهایم دارد خون می گندد

یک جا ماندن برای کولی مرگ است 
کولی آب است ؛ در سکون می گندد

 

 

ده رباعی 
**
1
نه میز ، نه صندلی ، نه تختی دارم
نه باغ ، نه گلدان ، نه درختی دارم

هر روز من انگار شبی طولانی ست
در شب هم روزگار سختی دارم
* * * * *
2
شاید نور ماه صدایش باشد !!
دستان پرنده نیزپایش باشد !!

شاید برعکس آنچه می پنداریم
گیسوی درخت ریشه هایش باشد

* * * * *
3
نشنیده تو را ؛ کجا تو را می بینم ؟!
من می شنوم تو را ! تو را می بینم !

در شیهه ی اسب ها تو را می شنوم
در کوچ گوزن ها تو را می بینم !

* ‌*‌ * ‌*‌ *
4
" مه " خلسه ی بامداد را با خود برد
کالسکه ی ابر‌؛ باد را با خود برد

از رابطه ی بزرگ ما هیچ نماند
جز ترس ؛ که اعتماد را با خود برد

* * * * *
5
چشمانم هر نگاه را می نوشد
دیوی شده ام که چاه را می نوشد

آرام شود پلنگ زخمی وقتی
از سینه ی برکه ماه را می نوشد

* * * * * 
6
بگذار همیشه در تو پنهان باشم 
گریان و نجیب مثل باران باشم

در بستر تو که سنگ قبری ست سپید 
بگذار شبیه مرده عریان باشم 

* * * * *
7
در هاله ای از غبار بر می گردد
در هیئتی از بخار بر می گردد

رودی که به دریا نرساند خود را
یک روز به جویبار برمی گردد

* * * * *
8
در عشق تو فکر چاره کردن غلط است 
تا هست زبان ؛ اشاره کردن غلط است

من راه و رسوم عشق را می دانم 
در عاشقی استخاره کردن غلط است

* * * * * 
9
عمری ست که خفته رنج ایلی در من 
خشکیده جهان مثل فسیلی در من

چندی ست که شکل سنگ قبری شده ام 
انگار نشسته مستطیلی در من 

* * * * * 
10
چون سیب که اغلب از درون می گندد 
در رگهایم دارد خون می گندد

یک جا ماندن برای کولی مرگ است 
کولی آب است ؛ در سکون می گندد

 

 

ده رباعی 
**
1
نه میز ، نه صندلی ، نه تختی دارم
نه باغ ، نه گلدان ، نه درختی دارم

هر روز من انگار شبی طولانی ست
در شب هم روزگار سختی دارم
* * * * *
2
شاید نور ماه صدایش باشد !!
دستان پرنده نیزپایش باشد !!

شاید برعکس آنچه می پنداریم
گیسوی درخت ریشه هایش باشد

* * * * *
3
نشنیده تو را ؛ کجا تو را می بینم ؟!
من می شنوم تو را ! تو را می بینم !

در شیهه ی اسب ها تو را می شنوم
در کوچ گوزن ها تو را می بینم !

* ‌*‌ * ‌*‌ *
4
" مه " خلسه ی بامداد را با خود برد
کالسکه ی ابر‌؛ باد را با خود برد

از رابطه ی بزرگ ما هیچ نماند
جز ترس ؛ که اعتماد را با خود برد

* * * * *
5
چشمانم هر نگاه را می نوشد
دیوی شده ام که چاه را می نوشد

آرام شود پلنگ زخمی وقتی
از سینه ی برکه ماه را می نوشد

* * * * * 
6
بگذار همیشه در تو پنهان باشم 
گریان و نجیب مثل باران باشم

در بستر تو که سنگ قبری ست سپید 
بگذار شبیه مرده عریان باشم 

* * * * *
7
در هاله ای از غبار بر می گردد
در هیئتی از بخار بر می گردد

رودی که به دریا نرساند خود را
یک روز به جویبار برمی گردد

* * * * *
8
در عشق تو فکر چاره کردن غلط است 
تا هست زبان ؛ اشاره کردن غلط است

من راه و رسوم عشق را می دانم 
در عاشقی استخاره کردن غلط است

* * * * * 
9
عمری ست که خفته رنج ایلی در من 
خشکیده جهان مثل فسیلی در من

چندی ست که شکل سنگ قبری شده ام 
انگار نشسته مستطیلی در من 

* * * * * 
10
چون سیب که اغلب از درون می گندد 
در رگهایم دارد خون می گندد

یک جا ماندن برای کولی مرگ است 
کولی آب است ؛ در سکون می گندد

 


اصغر عظیمی مهر

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 35

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد