تبلیغات اینترنتیclose
ورق ها را نخوانده گفتم اما حکم خود - دل را -( اصغر عظیمی مهر )
پیچک ( اصغر عظیمی مهر )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

قمار

**
ورق ها را نخوانده گفتم اما حکم خود - دل را -
که شاید اینچنین رونق دهم یکباره محفل را

ورق ها را که خواندم پنج برگ روسیاه آمد
بدون ساز و برگ آغاز کردم جنگ کامل را

یقینا شاه عاقل جنگ را آسان نمی گیرد
ولی من سهل می پنداشتم این کار مشکل را

همیشه دست من رو بود و من رودست می خوردم
که دانا نیستم تا سر درآرم این مسائل را

به دور انداختم سربازها را یک به یک شاید -
به دست آرم یکایک آس و شاه و بی بی دل را

ولی این هر سه جزء پنج برگ اولت بودند
که می خندید چشمانت من و این سعی باطل را

همیشه پادشاهی ساده دل بودم که می پنداشت
نمی گیرد سپاه دشمنش حتی دو منزل را

به یغما رفت در هر جنگ من یک گوشه از خاکم
که کم دارد سپاه من مبارزهای قابل را

به فکر حفظ تاج و تخت و ملک و ملک خود بودم
اگر بگذاشتم حرمت نظام الملک عاقل را

قرار ما از اول صلح بود اما چه شد در این -
اواخر برده ای از خاطرت عهد اوایل را

نمی فهمد کسی حال مرا جز کاروانی که
به گاه ورطه بیند کاروانسالار در گل را

نشستم روبرویت تا ببازم دستهایم را
که شاید پر کنی با دستهایت این فواصل را

کمی پایین تر از پیشانی ات صف بسته می دیدم
کمانداران ابرو نیزه داران در مقابل را

قساوت ، دادیاری ، مهربانی ، مردم آزاری
نداردهیچ کس غیر از تو جمع این خصایل را

کنیزی می بری زن های کلهر را ؛ به آسانی -
به کرنش می کنی وادار مردان قبایل را

تو بر تخت روانت ؛ بردگانت تحت فرمانت
ولی من عفو می کردم خیانتکار و قاتل را

همان ها را که بخشیدم تو کردی دشمنم آری
کنون در لشکرت داری سپاهی از اراذل را

زوال تاج وتختم را به چشم خویش می دیدم
که مردم دوست می دارند شهبانوی عادل را

نمی گویم چه کردی با دل من چون نمی خوانند
تمام نوحه خوانان گاه بعضی از مقاتل را

همیشه خورده دریا خاک ساحل را ولی مردم
گمان کردند دریا می نوازد زخم ساحل را

دلت را پس ندادم گر چه دانستم که می بازم
جدا از حکم با این کار خود بازی بی دل را

**
سر حاکم براندازی ست امشب حکم خشتم را
بیا با دست خود بنویس حکم سرنوشتم را

که من یک عمر لیلاج بدون برگ سر بودم
خدا با باختن آمیخت خاک و خون و خشتم را

مجسم کن تو تصویر مرا هرگونه می خواهی
ولی از من نخواه آیینه تغییر سرشتم را

تفاوت دارد آری اقتدارم با ستمکاری
بیا و پاک کن از ذهن خود تصویر زشتم را

تو آذردختی از شنبادهای شوم شهریور
که با تیری به بهمن دوختی اردیبهشتم را

ولی من پادشاه دائما در اندرون بودم
خدا با بوسه ای بنوشت پیشانی نوشتم را

عروس معبد انجیر را در خواب می دیدم
که ویران کرد با دستی مسیحایی کنشتم را

کلاغان بذر پاشیدند آن شب بر زمین من !
مترسک شخم می زد کرتهای زیر کشتم را

شبی که آمدی از خاک قبرم سرو می رویید
به آتش می کشی با رفتنت امشب بهشتم را

و در تشییع امواتم به رسم هندوان بودم
اگر آتش زدم بعد از تو هر شعری نوشتم را

همیشه خال سر دست تو بود و دست کم با من
که گردن می زدی با بی بی ات سرباز خشتم را


**
سر و سری ست بین شاه دل با بی بی پیکم
به رنج هملت و بی شرمی سودابه نزدیکم

قمار بی تقلب مثل دنیایی ست بی شاعر
فریب از حضرت زرتشت خورد اندیشه ی نیکم

که بر روی زمین افلاکیان کردند تکفیرم
و در زیر زمین خرخاکیان کردند تفکیکم

شبیه جاده ای در سینه ی یک جنگل بکرم
که رفته رفته در خط افق باریک و باریکم

من آن قصرم که روی قله های دور می سازند
به ظاهر باشکوه و از درون همواره تاریکم

خبرچینان خبر بردند گویا شاه خشتم را
که دل را می زند امشب به دریا بی بی پیکم

اگر با من نمی مانی در این دریای طوفانی
کماکان کشتی ام هر چند دارم ناخدایی کم

**

گرفته شاه خشت از دست من بی بی خاجم را
به آتش می کشد عفریتی امشب برج عاجم را

که شاهی ساده لوحم بر رعایایم چه خواهد رفت
بگیرد آه اگر محمود افغان تخت و تاجم را

بگو سربازها دست از من مخلوع بردارند
که قرنی قبل از این آماده کردم سهم باجم را

شب تسخیر باروها اگر در خاطرت باشد
که با خون خودم پرداختم خرج خراجم را

و آس پیک وارونه شبیه یک دل آویزان - 
به آتش می کشید آن گونه باغ سرو و کاجم را

همه کارم ز خودکامی به ناکامی کشید آخر
خدا از خاک گورم ساخت اشک ابتهاجم را

شراب ناب می خواهم که شاه افکن بود زورش
بگیر از دست عزراییل داروی علاجم را

چرا طعم شراب این قدر شیرین است دور از تو
به هم می ریزد امشب درد فقدانت مزاجم را

سپاهم را اگر از ابتدا تسلیم می کردم
چه پاسخ داشتم جنگاوران هاج و واجم را

شب لشکرکشی در نعره های زخمیان اما
کسی نشنید در آن بین غوغای حراجم را

فقط یک دل برایم مانده و دیگر نمی خواهد
کسی این سکه ی افتاده از دور و رواجم را

تمام فتنه ها زیر سر تو - بی بی دل - بود
برون از پرده ی عصمت نمودی شاه خاجم را

اگر حکم تو دل باشد فقط یک برگ سر دارم
ولی از من نخواهی از قمارم دست بردارم

 

اصغر عظیمی مهر



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -1, | بازديد : 27