تبلیغات اینترنتیclose
هر سیبی را که دو نیم می کنم ( اصغر عظیمی مهر )
پیچک ( اصغر عظیمی مهر )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

هر سیبی را که دو نیم می کنم
انگار تو داری لبخند می زنی
هر پنجره ای
که به روی باران بسته می شود
انگار من دارم گریه می کنم

رنج آور است
تصور ِ نبودن ِ تو
مورمورم می کند
لرزشی سرد می نشاند
بر پهنه ی کتفم
چیزی شبیه تصور ِ گاز زدن سنگ 
یا به دندان کشیدن میخ

تا به حال هیچ شاعری شعری نسروده است
غمگین تر از زوزه ی گرگ های نیمه شب
که یکدیگر را
به همآغوشی فرا می خوانند

دارم از استخوانهایم بیرون می زنم
چون عصاره ی معصومیت
داری در رگانم فرو می روی
چون افشره ی گناه
شکوه اسب
در یالهای اوست
غرور ملت ها
در اهتزاز پرچم ها
و جبروت تو
به گیسوانت

بر بازوان من زخمی است
از چشمهایت که مرا نمی بینند
دست از رستگاری شسته ام
هیچ سعادتی
به بلندای
گیسو
ا 
ا
ا 
ا
ا 
ا
ان تو نیست
که شتابان
خود را به آرنجت می رساند
در هروله ی عبور آخرتم را به لبخندت می فروشم
به موذن ها بگو
بیهوده حنجره خود را پاره نکنند
من جایی در آسمان نمی خواهم
از ابرها یاد گرفته ام
گریه کنم
بی آنکه چشمهایم خیس شوند
اشکهای من
جایی در دوردست
به باران می نشینند
الهه ی دیوانگی !
ملکه ی فاجعه !
لبخند می زنی
به فروتنی سپیده دم
و خشمت 
به باشکوهی گدازه های آتشفشانی ست
که از اقیانوس
سر برآورده باشد
چقدر چشم های تو
شبیه جوانمرگی من است
نفست که از پیراهنم می گذرد
در جیب هایم
شنباد شعر می وزد
همچون مناجاتی منجمد
جاری بر لبهای کتیبه های باستانی

گیسوانت را بُر بزن 
می خواهم در این قمار شبانه
تمام شعرهایم را ببازم
تو دور می شوی
اما همه چیز سر جای خودش است
درختهای کنار پیاده رو
سنگفرشهای خیس
سکوت پلاسیده ی برگها
و شهر
که لای گیسوان تو
از نفس افتاده است
در زیر پای مردی
که چند وقت است
کفشهایش از او اطاعت نمی کنند

من مالک هیچ زنی نیستم
اما شنیده ام که خداوند
قسمتی از کتابش را
به نام زنها سند زده
و مردان سهمی از قرآن ندارند 
مگر اینکه پیامبر باشند !

" ما " دوستت داریم
بانوی هرج ومرج !
مردها
دسته جمعی اشتباه می کنند ! 

من نگران آشوب نیستم 
خداوند
گاهی رسولان سرنوشت را
به خدمت می گمارد
بی آنکه به آنها کتابت آموخته باشد
و آدمها 
شهرهایی ساخته اند
که هیچ کس در آن شبیه تو نیست !
رویای تسلیم ناپذیر !
مدفونم میکنی با نگاه
در زیر بهمنی سوزان از چشمهایت

زن ها برای سلامتی خوب نیستند
من اما با بیماری عمیقم کنار آمده ام
و عمرم را
در نقاهتی عقیم سر می کنم
دکترها می گویند :
" آدمهای دلشکسته
مستعد سرطانند " 
با این حساب
من سالهاست
دارم به دور از چشمان خدا
به حیاتم ادامه می دهم !
و روزی هم اگر بمیرم
زخمهایم را به همراه خواهم برد
در دوزخ
زنی حکمرانی می کند
که سربازان او
امپراطوران فروپاشیده
و مردهایی زخمی ست
که از چشم تو افتاده باشند 

حالا من به جهنم !
تو خودت چطور
این همه زیبایی را تحمل می کنی ؟!

هر پلی که تو از آن گذشته باشی
این شهر چقدر رنگین کمان دارد ؟ ! ؟ !
دارم کم کم باور می کنم
که اگر پل ها نبودند
دنیا فرو می ریخت ...

 

 

 اصغر عظیمی مهر

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر عظیمی مهر -4, | بازديد : 93